خاقانی را جور فلک یاد آید گر مرغ دلش زین قفس آزاد آید در رقص آید چو دل به فریاد آید وز فریادش عهد ازل یاد آید

آهو بودی پلنگ ب دساز مگرد گرگ آشتیی بکن سر افراز مگرد دانی که دلم ز عشق تو نیمه نماند چون آمده‌ای ز نیمه ره باز مگرد

ای کشته مرا لعل تو مانند بسد وی کشته به دندان بسد عاشق صد دریاب مرا دلا سبک‌تر برکش ز آن پیش که ترتر شود از آب نمد

خاقانی امید بر تو بیشی نکند کس بر تو بگاه عهد پیشی نکند خویشان کهن عهد چو بیگانه شدند بیگانهٔ نو رسیده خویشی نکند

تا چشم رهی چشم تو را چشمک داد از چشمهٔ چشم من دو صد چشمه گشاد هرچشم که از چشم بدش چشم رسید در چشمهٔ چشم تو چنان چشم مباد

دری که شب افروزتر از اختر بود از گوهر آفتاب روشن‌تر بود بربود ز من آنکه تو را رهبر بود مانا که کلاه چرخ را درخور بود

دندان من ار دوش لبت رنجان کرد تب با تن من به رنج صد چندان کرد چون دست درازی به لبت دندان کرد تب خال چرا لب مرا بریان کرد

رخسار تو را که ماه و گل بنده بود لشکر گه آن زلف سر افکنده بود زلفت به شکار دل پراکند آری لشکر به شکارگه پراکنده بود

غم شحنهٔ عشق است و بلا انگیزد جان خواهد شحنگی و رنگ آمیزد خاقانی اگر سرشک خونین ریزد گو ریز که سیم شحنه زین برخیزد

صد باره وجود را فرو ریخته‌اند تا همچو تو صورتی برانگیخته‌اند سبحان الله ز فرق سر تا قدمت در قالب آرزوی ما ریخته‌اند