مر کلک ترا سخاوت، ای خسرو، خوست شمشیر تو بر شیر بدارند پوست کلک تو و شمشیر توزان زشت و نکوست کین دوزخ دشمنست و آن جنت دوست

در عشق بتی دلم گرفتار شدست وز فرقت او رخم چو دینار شدست این قصه مرا ز دوست دشوار شدست دل در کف یارو از کفم یار شدست

عقل تو ببخت رهنمای تو بسست در سمع فلک لفظ ثنای تو بسست تاج سر قدر خاک پای تو بسست در شخص هنر روان ز رای تو بسست

از برف سر کوه چو ذات الحبکست وین برف پرنده در هوا بس سبکست ای شاه جهان ، بنده ز سرما تنکست کوه و درو دشت گنبدان بس خنکست

ایام درشت رام تاج الملکست جان ابدی بنام تاج الملکست آرام جهان قوام تاج الملکست گردنده فلک غلام تاج الملکست

ای صبر ، از آن نگار بیداد پرست بر وی همه بیداد جهان یکسره هست نزدیک آمد کزین بلا بتوان رست ای صبر وفادار ، هنوز این یک دست

زان گونه ز پولاد ترا دست بخست کاندر رگت آویخت چو ماهی درشست این نادره بر گوشۀ جان باید بست الماس که الماس فرو برد بدست

چون بد عهدی گشت از تو این عهد درست در سستی دست از تو چرا دارم سست؟ گر دست نشستمی ز تو روز نخست امروز بخون روی خود باید شست

گه گویم : کار ترا گیرم سست خوش خوش مگر از تو دست بتوانم شست چون عزم رهی شود درین کار درست از جان باید گرفتن آغاز نخست

سوز دل من ز بهر بار غم تست اشک چشمم بهر نثار غم تست این جان که ز دست او بجان آمده ام زان می دارم که یادگار غم تست