هر روز به نویی ای بت سلسله‌موی جای دگری به دوستی در تک و پوی ماهی تو و ماه را چنین باشد خوی هر روز به منزلی دگر دارد روی

شب نیست دلا که از غمش خون نشوی وز دیده به جای اشک بیرون نشوی چون نیست امید آنکه بر گردد کار ای دل پس کار خویشتن چون نشوی

گفتم که نثار جان کنم گر آیی گفتا به رخم که باد می‌پیمایی تو زنده به جان دگران می‌باشی از کیسهٔ خویش چون فقع بگشایی

چون دیده فرو ریخت به رخ بینایی وز دل اثری نماند جز رسوایی ای جان تو چه می‌کنی کرا می‌پایی نیکو سر و کاریست تو درمی‌بایی

در ملک چنین که وسعتش می‌دانی با شعر چنین که روز و شب می‌خوانی آبم بشد از شکایت بی‌نانی کو مجدالدین بوالحسن عمرانی

ای دل طمعم زان همه سرگردانی نومیدی و درد بود و بی‌درمانی این کار نه بر امید آن می‌کردم باری تو که در میان کاری دانی

ای شاه گر آنچه می‌توانی نکنی زین پس به جز از دریغ و آوخ نکنی اندر رمهٔ خدای گرگ آمد گرگ هیهات اگر توشان شبانی بکنی

ای گل گهر ژاله چو در گوش کنی وز سایهٔ ابر ترک شب‌پوش کنی آن کت ز چمن پار برون کرد اینجاست امسال چه خویشتن فراموش کنی

گر در همه عمر یک نکویی بکنی صد گونه جفا و زشت‌خویی بکنی گویی که برغم تو چنین خواهم کرد داری سر آنکه هرچه گویی بکنی

با بوعلی اب ارب هم بنشینی شخصی شش جهتش زو بینی گر دیده به دیدن رخش چار کنی چندان که ازو بینی بینی بینی