کو آنکه ز غم دست به جایی زدمی یا در طلب وصل تو رایی زدمی بر حیله‌گری دسترسم نیز نماند آن دولت شد که دست و پایی زدمی

گر من ز فلک شکایت کنمی هرچ او کندی جمله حکایت کنمی افسوس که دست من بدو می‌نرسد ورنه شر او جمله کفایت کنمی

گر عقل عزیز را به فرمان شومی ناریخته آبم از پی نان شومی زین قصهٔ دیرباز چون البقره هم با سر درس آل عمران شومی

صدرا چو تو چشم آسمان بیند نی خورشید به پایهٔ تو بنشنید نی آنجا که تو دامن کرم افشانی از خاک به جز ستاره کس چیند نی

شاها چو تو مادر زمان زاید نی بخشد چو تو هیچ شاه و بخشاید نی تا حشر چو تیغ و تازیانه‌ات پس از این یک ملک‌ستان و ملک‌بخش آید نی

ای چرخ جز آیت بلا خوانی نی بر کس قلمی ز عافیت رانی نی چیزی ندهی که باز نستانی نی ای کوژ کبود خود جز این دانی نی

ای نوبت تو گذشته از چرخ بسی بی‌نوبت تو مباد عالم نفسی آوازهٔ نوبتت به هر کس برساد لیکن مرساد از تو نوبت به کسی

دی درویشی به راز با همنفسی می‌گفت کریم در جهان مانده کسی از گوشهٔ چرخ هاتفی گفت خموش بوطالب نعمه را بقا باد بسی

با دل گفتم که‌ای همه قلاشی چونی و چگونه‌ای کجا می‌باشی دل دیده پرآب کرد و گفتا که خموش در خدمت خیل دختر جماشی

تا چند ز جان مستمند اندیشی تا کی ز جهان پر گزند اندیشی آنچ از تو توان شدن همین کالبدست یک مزبله‌گو مباش چند اندیشی