از گلشن جان بی‌خبری، خار این است میلت به طبیعت است، دشوار این است از جهل بدان، گر تو یکی ده گردی در هستی حق نیست شوی، کار این است

با حکم خدایی، که قضایش این است می‌ساز، دلا، مگر رضایش این است ایزد به کدامین گنهم داد جزا؟ توبه ز گناهی، که جزایش این است

هر چند که دل را غم عشق آیین است چشم است که آفت دل مسکین است من معترفم که شاهد دل معنی است اما چه کنم؟ که چشم صورت بین است

ایزد، که جهان در کنف قدرت اوست دو چیز به تو بداد، کان سخت نکوست هم سیرت آن که دوست داری کس را هم صورت آن که کس تو را دارد دوست

در دور شراب و جام و ساقی همه اوست در پرده مخالف و عراقی همه اوست گر زانکه به تحقیق نظر خواهی کرد نامی است بدین و آن و باقی همه اوست

هر چند کباب دل و چشم تر هست هجر تو ز وصل دیگری خوشتر هست تو پنداری که بی تو خواب و خور هست؟ بی روی تو خواب و خور کجا در خور هست؟

پرسیدم از آن کسی که برهان دانست: کان کیست که او حقیقت جان دانست؟ بگشاد زبان و گفت: ای آصف رای این منطق طیر است، سلیمان دانست

کردیم هر آن حیله که عقل آن دانست تا راه توان به وصل جانان دانست ره می‌نبریم و هم طمع می نبریم نتوان دانست، بو که نتوان دانست

چشمم ز غم عشق تو خون باران است جان در سر کارت کنم، این بار آن است از دوستی تو بر دلم باری نیست محروم شدم ز خدمتت، بار آن است

اول قدم از عشق سر انداختن است جان باختن است و با بلا ساختن است اول این است و آخرش دانی چیست؟ خود را ز خودی خود بپرداختن است