گل صبح دم از باد برآشفت و بریخت با باد صبا حکایتی گفت و بریخت بد عهدی عمر بین، که گل ده روزه سر بر زد و غنچه گشت و بشکفت و بریخت

با آنکه خوش آید از تو، ای یار، جفا لیکن هرگز جفا نباشد چو وفا با این همه راضیم به دشنام از تو از دوست چه دشنام؟ چه نفرین؟ چه دعا؟

عیشی نبود چو عیش لولی و گدا افکنده کله از سر و نعلین ز پا پا بر سر جان نهاده، دل کرده فدا بگذاشته از بهر یکی هر دو سرا

ای دوست، به دوستی قرینیم تو را هر جا که قدم نهی زمینیم تو را در مذهب عاشقی روا نیست که ما: عالم به تو بینیم و نبینیم تو را

ای دوست، فتاد با تو حالی دل را مگذار ز لطف خویش خالی دل را زیبد به جمال تو خود بیارایی دل زیرا که تو بس لایق حالی دل را

با عقل حدیث عشق گوئی هی هی در کتم عدم وجود جوئی هی هی جامی و شراب و عاشق و معشوقی یکتا به خود آ که خود تو اوئی هی هی

در عالم حسن بر همه شاه تویی خوبان همه چون ستاره و ماه تویی ای نور دو چشم و ای خلیل‌اللّه من سجاده نشین نعمت‌اللّه تویی

از بهر خدا اگر خدا می ‌جویی می دان که خدا را به هوا می ‌جویی او را بطلب تا که بیابی او را غیرش چه کنی غیر چرا می ‌جویی

با عقل حدیث عشق گویی هی هی در کتم عدم وجود جویی هی هی جامی و شراب و عاشق و معشوقی یک دم به خود آ که خود تو اویی هی هی

در کتم عدم وجود جویی هی هی با ما سخنی ز ذات گویی هی هی موجی و حباب نزد ما هر دو یکی است بر آب نشسته آب جویی هی هی