بی رنگ اگر ز رنگ آگاه شوی دانندهٔ سرّ صبغة‌اللّه شوی گر نعمت او بی حد و عد بشناسی حقا که تو نیز نعمت‌اللّه شوی

گر مست شراب اذکروا اللّه شوی گویا به دم انطقنا اللّه شوی وز نعمت حق را تو به حق بشناسی حقا که تو نیز نعمت اللّه شوی

از فقر به عالم معانی برسی از ترک به ذوق آن جهان برسی گر ترک وجود ما سوی اللّه کنی چون خضر به آب زندگانی برسی

گر زانکه نه در بند هوا و هوسی با ما نفسی بر آ اگر همنفسی این یک نفس عزیز را خوار مدار دریاب که بازماندهٔ یک نفسی

خواهی که درین زمانه اوحد باشی در حضرت ذوالجلال مفرد باشی دارم سخنی که عقل گوید احسن چون نیک توان بود چرا بد باشی

تا با خبرم ز تو ندارم خبری وز مایی و وز منی نمانده اثری بی خود نگرم به خود خدا می ‌بینم اینست نظر به چشم ما کن نظری

گفتم مستم گفت چنین پنداری گفتم هشیار گفت تو نه هشیاری گفتم چه کنم گفت که می گو چه کنم گفتم تا کی گفت که تا جان داری

اللّه یکی صفات او بسیاری وز هر صفتی به عاشقی بازاری یاری که به هر صفت ورا باشد یار یاری باشد چو سید ما باری

یاری دارم یگانهٔ سرمستی هستی که جز او نیست به عالم هستی گویند بگیر دست او را در دست دستش گیرم اگر بیابم دستی

داماد بیاید و کند دامادی غمها برود به ما رسد آن شادی گویی که منم بندهٔ سلطان جهان از ما بطلب تو خط آن آزادی