یارم ز سر ناز نقابی بسته بگشوده و زلف و خوش حجابی بسته در دیدهٔ ما خیال روی خوبش نقشی است که بر عارض آبی بسته

ای مظهر ذات را صفات آمده تو بل عین صفات را چو ذات آمده تو بی ذات و صفات کاینات است عدم ای ذات و صفات کاینات آمده تو

در بحر در آ درّ یتیم از ما جو آن درّ یتیم از چنین دریا جو اسمای اله گنج بی ‌پایان است گنج ار طلبی از همهٔ اشیا جو

در بحر در آ و عین ما از ما جو آن درّ یتیم را در این دریا جو گویی که کجا مراد خود خواهم یافت جا را بگذار و جای آن بی جا جو

گر شه خواهی محرم آن شاه بجو در راه در آ و یار همراه بجو گر بنده و سیّدی به هم می‌ طلبی برخیز و بیا و نعمت‌اللّه بجو

دل مغز حقیقت است تن پوست ببین در کسوت روح صورت دوست ببین هر ذره که او نشان هستی دارد یا سایهٔ نور اوست یا اوست ببین

در سایهٔ او تو آفتابش می ‌بین تمثال جمال او در آبش می‌ بین جز نقش خیال او نبینی در خواب گر می خواهی برو به خوابش می ‌بین

جانا لب زیرین تو به یا زبرین نیمی عسلین آمد و نیمی شکرین من فرق میان این و آن تنوانم صد رحمت ایزدی بر آن باد و بر این

آن شاه که او قسیم نار است و جنان در ملک و ملک صاحب سیف است و سنان ملک دو جهان مسخر اوست بلی آن را به سنان گرفت و این را به سنان

بواب از آن نشانده اند بر در او تا وا گردد هر که ندارد سر او صد جان به جوی است نزد جانانهٔ ما جانی چه بود که باشد آن در خور او