ما را می کهنه باید و دیرینه از روز ازل تا به ابد سیری نه خم از عدم و صراحی از جود وجود او تلخ نه و شور نه و شیرین نه

در کتم عدم عقل خیالی بسته در پردهٔ آن خیال خوش بنشسته وهم آمده و مزاحم عقل شده کوری و کری به همدگر پیوسته

رند است کسی که از خودی وارسته پیوسته یگانه با یکی پیوسته برخاسته از هر دو جهان رندانه در کوی خرابات مغان بنشسته

ای در طلب گره گشایی مرده در وصل فتاده وز جدایی مرده ای بر لب بحر تشنه در خواب شده ای بر سر گنج وز گدایی مرده

ای هست همه ز هست تو هست شده وی هر دو جهان از می تو مست شده یاری که ز دست تست آن دستان یافت زان دست هزار بار از دست شده

ساقی می خمخانه به ما پیموده در هر جامی می دگر بنموده جاوید اگر شراب بخشد ما را نوشیم و بپوشیم چنین فرموده

اسم و صفت و مظاهر و مظهر کو خود نام و نشان و باطن و ظاهر کو معشوقه و عشق و عاشق آنجا نبود منظور کجا نظر کجا ناظر کو

شبخیز که راز او نگوید با او شب خیزی او سهل بود ای نیکو بر خیز به شب راز بگو و بشنو مقصود ز شبخیزی ما را می گو

بگذر ز حدوث و قدم هیچ مگو بگذار وجود وز عدم هیچ مگو از جام جهان نما می عشق بنوش با ما ز شراب جام جم هیچ مگو

یا رب دانی که من بگاه و بیگاه جز در تو نکردم ز چپ و راست نگاه حسن تو چو ماه و شاهدان چون آبند در آب نظر می کنم و بینم ماه