وقتی که نباشد این خیال من و تو او باشد و او باشد و او باشد و او این است بیان لی مع اللّه بر ما گر عارف کاملی بدانش نیکو

در ساغر ما به جز می ناب نبو با عاشق مست عقل مخمور که بو گویی ز فلان چشمه روان آب خوش است با بحر محیط قطرهٔ آب چه بو

ای خواجه به جامهٔ کسان ناز مکن بی حسن و کرشمه ناز آغاز مکن چون نیست ترا قماش بزازی هیچ اندر سر بازار دکان باز مکن

در هر نفسی کسب کمالی می کن بر لوح دلت نقش خیالی می کن بر چشمهٔ چشم ما نظر می‌ فرما اما طلب آب زلالی می کن

گفتم شاهم گفت که از دولت من گفتم ماهم گفت که از طلعت من گفتم خواهم که پادشاهی گردم گفتا گردی ولیکن از خدمت من

در کتم عدم سریر شاهی داریم وان مملکت نامتناهی داریم عالم همه داریم ولیکن چه کنیم چون گنج معارف الهی داریم

یک جو غم ایام نداریم خوشیم گر چاشت رسد شام نداریم خوشیم چون پخته به ما می ‌رسد از عالم غیب یک جو طمع خام نداریم خوشیم

توحید به توحید نکو می دانیم خود را به خدا و او به او می ‌دانیم خود را و تو را به او شناسیم ای عقل تا ظن نبری که او به تو می ‌دانیم

عمری است که زنده به حیات اویم پوشیده به تشرف صفات اویم از روی وجود چون نکو می ‌نگرم پیشم بنشین که عین ذات اویم

از لوح وجود بخوان تو حافظ قرآن وز لوح قدر باز بگیرش فرقان در مکتب عقل و نفس کلیه را هم مجمل و هم مفصل از هر دو بخوان