گر صوفی صفهٔ صفا را بینم ور عاشق رند بینوا را بینم گر خود نگرم وگر شما را بینم در هر چه نظر کنم خدا را بینم

در ذات همه جلال او می ‌بینم در حسن همه جمال او می ‌بینم بینم همه کاینات در عین کمال این نیز هم از کمال او می‌ بینم

بر خاک درش مست و خراب افتادم همسایهٔ او در آفتاب افتادم گفتــم که منـم که نـــور او می‌نگرم کشتی بشکست و من در آب افتادم

با شمع رخش دمی چو دمساز شدم پروانهٔ مستمند جانباز شدم آن روز که این قفس بباید پرداخت چون شهبازی به دست شه باز شدم

در کوی خرابات حضوری دارم سرمستم و از عشق سروری دارم با من بنشین که نیک روشن گردی کز نـور خدا تمام نــوری دارم

گویی که توکل و رضایی دارم تسلیم و ریاضت و صفایی دارم این جمله از آن تو مبارک بادت من در دو جهان یکی خدایی دارم

حمام شدم به گوشه ای بنشستم با خدمت دلاک بسی پیوستم دستم بگرفت و بر سر بام نشاند فی الجمله چه گویم که به مویی رستم

رفتم به خرابات و خراب افتادم توبه بشکستم به شراب افتادم راهی بردم به چشمهٔ آب حیات تشنه بودم روان در آب افتادم

تا صورت او در آینه می بینم معنی همه هر آینه می بینم آئینهٔ دل به چشم جان می نگرم وین طرفه که او در آینه می بینم

ما جمله حروف عالیاتیم مدام پنهان ز همه به غیب ذاتیم مدام هر چند کتاب عالمی بنوشتیم پوشیده ز لوح کایناتیم مدام