ما سوخته ایم و بارها سوخته ایم وین خرقهٔ پاره بارها دوخته ایم هر شعله که ز آتش ز سر شوق جهد در ما گیرد از آنکه ما سوخته ایم

در مجلس انس همدمی یافته ایم در پردهٔ عشق محرمی یافته ایم عالم چه کنم که از دو عالم بهتر در سینهٔ خویش عالمی یافته ایم

تا خانهٔ دل خلوت او ساخته ام غیر از نظر خویش برانداخته ام چون هرچه نظر می کنم او می بینم بشناخته ام چنان که بشناخته ام

من در ره عشق جان و دل باخته ام سر بر سر کوی دوست انداخته ام خود را به خود و خدای خود را به خدا بشناخته ام چنان که بشناخته ام

تا مرکب عشق درمیان تاخته ام سر از سر دوش نفس انداخته ام تا عارف خلوت دل و معروفم بشناخته ام چنان که بشناخته ام

جان و دل خود فدای جانان کردم گفتم که مگر محرم جانان گردم اما دیدم که گرچه گردم خاکش هرگز نبرد باد به گردش گردم

در کوی مغان مست و خراب افتادم توبه بشکسته در شراب افتادم سر بر در میخانه نهادم چه دگر رندانه به ذوق در شراب افتادم

در کوی خرابات خراب افتادیم رندانه به ذوق در شراب افتادیم در بحر محیط کشت ای می راندیم کشتی بشکست ما در آب افتادیم

در کنج فنا گنج بقا یافته ایم در ملک عدم وجود را یافته ایم خود را به خدا شناختیم ای عارف آنگاه خدا را به خدا یافته ایم

تا ما نظر از اهل نظر یافته ایم از سر وجود خود خبر یافته ایم ما دُر یتیم را به دست آوردیم دریای محیط پرگهر یافته ایم