ترکیب بدن که چار حرف است مدام زان چار حروف نعمت‌اللّه شده نام چون حرف ز یاد نعمت‌اللّه برفت اللّه ظهور کرد و اللّه و سلام

در عالم عشق منزلی ساخته‌ام سرمایه و سود جمله درباخته‌ام من با تو بگویم که چه بشناخته‌ام بشناخته ام چنان که بشناخته‌ام

روبند به روی همچو مه بسته بتم در پرده خوشی نشسته پیوسته بتم این بت شاه است و عالمی بندهٔ او برخاسته در خدمت و بنشسته بتـم

دل در سر زلف دلستانش بستم وز نرگش چشم پر خمارش مستم من نیست شدم ز هست خود رستم از هستی اوست هستیم گر هستم

جوهر آبست و گوهرش دُر یتیم دریاب بیان ما که سریست عظیم موج است و حباب نزد ما هر دو یکی بگذر ز دوئی یکی مسازش به دو نیم

در کتم عدم سریر شاهی داریم وان مملکت نامتناهی داریم عالم همه داریم ولیکن چه کنیم چون گنج معارف الهی داریم

والله به خدا که ما خدا می دانیم اسرار گدا و پادشا می دانیم سرپوش فکنده اند بر روی طبق سریست در این طبق که ما می دانیم

ما محرم راز حضرت سلطانیم احوال درون و هم برون می دانیم منشی قضا هرچه نویسد مجمل بر لوح قدر مفصلش می خوانیم

ما عادت خود بهانه جوئی نکنیم جز راست روی و نیک خوئی نکنیم آنها که به جای ما بدی ها کردند گر دست دهد به جز نکوئی نکنیم

در نهصد و نه من دو قران می بینم از مهدی و دجال نشان می بینم دین نوع دگر گردد و اسلام دگر این سرّ نهان است عیان می بینم