در جام جهان نما نظر کن به جمال تا نقش خیال او نماید به کمال هر آینه ای که در نظر می آری تمثال جمالش بنماید تمثال

از دولت عشق عقل گشته پامال مستقبل و ماضیم همه آمده حال نه دی و نه فردا و نه صبح است و نه شام ایمن شده عمرم ز مه و هفته و سال

کو دل که بداند نفسی اسرارش کو گوش که بشنود ز من گفتارش معشوق جمال می نماید شب و روز کو دیده که تا برخورد از دیدارش

مخلوق خدا همه نکو می دارش تعظیم همه برای او می دارش هر آینه ای که در نظر می آری آن آینه را تو روبرو می دارش

این جام و شراب جسم و جان دریابش آن غیب و شهادت جان دریابش در هر چه نظر کنی نکو می بینش در صورت و معنی این و آن دریابش

گفتم که دلم گفت که ویران کنمش گفتم عقلم گفت که دیوان کنمش گفتم جانم گفت که در حضرت من جانی چه بود تا سخن از جان کنمش

مجموع حروف یک الف می خوانش با اصل الف به نقطه ای می دانش نی نی چو یکی نقطه بود اصل الف یک نقطه بگو معانی قرآنش

ممکن ز وجود هستی ای دارد و بس نقشی ز خیال خویش می آرد و بس بلبل ز گلشن نسیم بوئی یابد یعنی رخ خود به خار می خارد و بس

ما عاشق و رندیم ز طامات مپرس از ما به جز از حال خرابات مپرس از زاهد هشیار کرامات طلب مستیم ز ما کشف و کرامات مپرس

خوش علم شریفی است نکو می ‌جویش این علم وی است رو از او می‌ جویش آن زلف نگار ما به دست آر چنان سودازدگان مو به مو می ‌جویش