برخیز خوش و از سر عالم بگذر وین جام به جم گذار وز جم بگذر نتوان ز قدر گریخت اما ز قضا بگریز ولی به حضرت سرّ قدر

بگذر ز تجمل و تکبر بگذار رو کهنه بپوش و با قناعت به سر آر جایی که بود تجمل ذاتی او زین نوع تجمل به چه کار آید یار

میخانه ذوق در گشادیم دگر لب بر لب جام می نهادیم دگر در کوی خرابات مغان رندانه سرمست به خاک ره فتادیم دگر

ما توبه به جام می شکستیم دگر با ساقی خویش عهد بستیم دگر رندانه حریف نعمت الله خودیم در کوی خرابات نشستیم دگر

عمری به خیال تو گذاریم دگر جان را به هوای تو سپاریم دگر باز آ که به جان و دل همه مشتاقیم بی تو نفسی صبر نداریم دگر

گر قطره نماند آب باقی باشد ور کوزه شکست بحر ساقی باشد عطار به صورت از خراسان گر رفت آمد عوضش شیخ عراقی باشد

ای دل بر او به پای جان باید شد در خلوت او ز خود نهان باید شد در بحر محیط حال دل باید بود آسوده ز قال این و آن باید شد

در ملک اگر شاه عراقی باشد شک نیست که مال شاه باقی باشد گر می خواهی که رندکان جمع شوند باید که یکی همیشه ساقی باشد

دانستن علم دین شریعت باشد چون در عمل آوری طریقت باشد گر علم و عمل جمع کنی با اخلاص از بهر رضای حق حقیقت باشد

سازنده اگرچه ساز نیکو سازد اما بی ساز ساز چون بنوازد من آینه ام که می نمایم او را او خالق من که او مرا می سازد