یک نقطه به ذات خود هویدا گردید زان نقطه به دم دو نقطه پیدا گردید زین هر سه یکی الف هویدا آمد وین طرفه که در دو کون یکتا گردید

بر خاک درش هر که مقامی دارد در هر دو جهان جاه تمامی دارد یاری که بود به عشق او بدنامی بدنام مگو که نیک نامی دارد

رندی که ز هر دو کون یکتا گردد در کتم عدم واله و شیدا گردد سر در قدم ساقی سرمست نهد بی زحمت پا به گرد دنیا گردد

یاری که چو ما لطف الهی دارد در هر دو جهان هرچه تو خواهی دارد هر چند گدای حضرت سلطان است از دولت عشق پادشاهی دارد

دل میل به صحبت نگاری دارد با ساقی و مستی سر و کاری دارد چون بلبل مست در چمن می گردد گویا که هوای گلعذاری دارد

آن یار فقیر این و آنش نبود سرمایهٔ سود و هم زیانش نبود در کتم عدم مست و خراب افتاده او را خبر از نام و نشانش نبود

بر تخت ولایت آن ولی شاه بود خورشید محمد و علی ماه بود نوری که از این هر دو نصیبی دارد میدان به یقین که نعمت الله بود

کفر چو منی گزاف و آسان نبود محکمتر از ایمان من ایمان نبود در دهر چو من یکی و آن هم کافر پس در همه دهر یک مسلمان نبود

بر تخت ولایت آن ولی شاه بود باطن شمس است و ظاهرا ماه بود نوری که از این هر دو نصیبی دارد روشن بنگر که نعمت الله بود

در بحر محیط هر که او غرق بود فارغ ز وجود غرب و وز شرق بود آن کس که نشسته بر لب دریائی با غرقهٔ بحر ما بسی فرق بودم