درویش و گدا مرتبهٔ جان چه کند می می نوشد مدام او نان چه کند یاری که محب حضرت جانان است ای یار عزیز من بگو جان چه کند

یاری که مدام این سخن را خواند معنی کلام عارفان را داند آئینه اگر چه می نماید تمثال در ذات نماینده اثر نتواند

در عشق تو شادی و غمم هیچ نماند با وصل تو سود و ماتمم هیچ نماند یک نور تجلی تو ام کرد چنان کز نیک و بد و بیش و کمم هیچ نماند

یک عالم از آب و گل بپرداخته اند خود را به میان آن در انداخته اند خود می گویند و باز خود می شنوند از ما و شما بهانه بر ساخته اند

ملک و ملکوت با هم آمیخته اند نقد جبروت بر سرش ریخته اند کردند طلسمی به جمال و به کمال آنگه به در گنج خود آویخته اند

خاک در میخانه مگر بیخته اند کاین گرد و غبار را بر انگیخته اند یا ماه رخان خطهٔ ماهانند کز زلف عبیر در جهان ریخته اند

هر باده که از حضرت الله دهند بی منت ساقی به سحرگاه دهند خواهی که کمال معرفت دریابی از خود بگذر تا به خودت راه دهند

رند آن باشد که میل هستی نکند وز خویش گذشته خودپرستی نکند در کوی خرابات مغان رندانه می نوش کند مدام و مستی نکند

بی اسم کسی درک مسما نکند نام ار نبود تمیز اشیا نکند عقل ار چه مصفی و مزکی باشد ادراک اله جز به اسما نکند

آبست که در شیشه شرابش خوانند با گل چو قرین شود گلابش خوانند از قید و گل و مُل چو مجرد گردد اهل بصر و بصیرت آبش خوانند