بلبل سخن از زبان گل می گوید مستست و حدیث گل و مل می گوید دریاب رموز نعمت الله ولی جزویست ولی سخن ز کل می گوید

چون یوسف باد در چمن می آید بوئی ز زلیخا سوی من می آید یعقوب دلم نعره زنان می گوید فریاد که بوی پیرهن می آید

هر دل که به ذوق سرمدی خواهد بود در دایرهٔ محمدی خواهد بود آن یار که مذهب حسینی دارد او طالب سرّ احمدی خواهد بود

فقری که از او غنای مطلق آید گر زان که طلب کنی به جان می شاید من فقر همی جویم و آن خواجه غنا از خواجهٔ ما فقر و غنا می آید

آب است که جان ما از او می یابد وز دیدن او نور بسی افزاید هر سو که روان شود حیاتی بخشد هر نقش که او را بدهی برباید

تا با تو توئی بود دوئی خواهد بود ای یار دوئی هم ز توئی خواهد بود چون تو ز توئی وز دوئی وارستی در ملک یکی کجا دوئی خواهد بود

تا قدرت حق دری به عیسی بگشود وان ذات مطهرش به مریم بنمود بگذشته هزار و هفتصد و چهل به تمام شاید که بسی سال دگر خواهد بود

این لطف نگر که حق به موسی بنمود در صورت نار نور معنی بنمود آئینهٔ اعیان چو وجود از وی یافت هر حسن که بود آن تجلی بنمود

انسان خوشی محققی پیش آید صد دل به دمی ز دلبران برباید آن نور دو چشم نعمت الله بود حق بیند و حق به مردمان بنماید

گر علم به تعلیم الهی یابند گنجینه و گنج پادشاهی یابند طالب علما علم چنین گر خوانند انعام خدا لایتناهی یابند