هر آینهٔ که در نظر می گذرد تمثال جمال او نظر می نگرد تمثال خیالیست و لیکن ذاتش در آینه تمثال به ما می نگرد

صد جان به فدای دلبران خواهم کرد هر چیز که گفته دلبر آن خواهم کرد عارف گوید که می به رندان می بخش فرمان برم و من آنچنان خواهم کرد

در مجلس ما که ترک می نتوان کرد با عقل بیان عشق وی نتوان کرد چون اوست حقیقت وجود همه چیز ادراک وجود هیچ شی نتوان کرد

ای عقل بو که عشق خلاقی شد عشق آمد و راه زهد زراقی شد میخانه چو گرم گشت و رندان کامل سلطان خرابات به خود ساقی شد

عالم همه پر ز نور سبحانی شد در سطوت ذات او همه فانی شد یاری که عنایت الهی دریافت در هر دو جهان عالم ربانی شد

از جود وجود عشق لا شی ، شی شد وز آب حیات جمله جانها حی شد گویند وفات یافت سید حاشا باقی به بقای اوست فانی کی شد

تا داروی دردم سبب درمان شد پستیم بلندی شد و کفر ایمان شد جان و دل و تن هر سه حجابم بودند تن دل شد و دل جان شد و جان جانان شد

محبوب جمال خود به آدم بخشید سرّ حرمش به یار محرم بخشید هر نقد که در خزانهٔ عالم بود سلطان به کرم به جود عالم بخشید

بودش به کمال خویش بودم بخشید لطفش به کرم شهد شهودم بخشید او طالب من که ظاهرش گردانم من طالب او که تا وجودم بخشید

در هر آنی مرا عطائی بخشید شاهی جهان بهر گدائی بخشید گنجی که نهایتش خدا می داند سلطان به کرم به بینوائی بخشید