صد جان به فدای دلبران خواهم کرد هرچیز که گفته دلبر آن خواهم کرد عارف گوید که می به رندان می بخش فرمانبر اویم و چنان خواهم کرد

در مجلس ما به ترک می نتوان کرد با عقل بیان عشق وی نتوان کرد چون اوست حقیقت وجود همه چیز ادراک وجود هیچ شی نتوان کرد

دل دوش دم از لطف الهی می زد در ملک قدم خیمهٔ شاهی میزد بی‌ زحمت آب و گل دل زنده دلم مستانه دم از نامتناهی میزد

بیماری اگر کنی دوا به باشد ور تو به از این شدی تو را به باشد گر خار نشانیم برش گل نبود ور بکاریم کار ما به باشد

در هر آنی به ما عطایی بخشد شاهی جهان به هر گدایی بخشد گنجی که نهایتش خدا می داند سلطان به کرم به بینوایی بخشد

گر زان که گدا نماند آن سلطان ماند ور کفر نماند نزد ما ایمان ماند این خواجه به نزد ما همین است ، همان هر چیز که این نماند باقی آن ماند

ای دل به طریق عاشقی راه یکی است در کشور عشق بنده و شاه یکی است تا ترک دو رنگی نکنی در ره عشق واقف نشوی که نعمت‌اللّه یکی است

در مذهب ما محب و محبوب یکی است رغبت چه بود راغب و مرغوب یکی است گویند مرا که عین او را بطلب چه جای طلب طالب و مطلوب یکی است

یاری که چو ما غرقهٔ دریا گردد از ما باشد به سوی مأوا گردد مستانه به گرد نقطه ‌ای چون پرگار در دور درآید او و با ما گردد

رندی که ز هر دو کون یکتا گردد در کتم عدم واله و شیدا گردد سر در قدم ساقی سرمست نهد بی زحمت پا به گرد مأوا گردد