این علم بدیع ما بیانی دگر است وین جوهر علم ما ز کانی دگر است ذوقی ندهد حکایت مخموران سرمستان را ذوق و بیانی دگر است

گر یار غنا دهد غنا دوست تر است ور فقر دهد فقر مرا دوست تر است گر منع عطا کند من آن می خواهم ور زانکه عطا دهد مرا دوست تر است

گنجینه و گنج پادشاهی دل تو است وان مظهر الطاف الهی دل تو است مجموعهٔ مجموع کمالات وجود از دل بطلب که هر چه خواهی دل تو است

واصل به خودم عین وصالم اینست بر حال خودم همیشه حالم این است در آینهٔ ذات مثالی دارم تمثال مثال بی مثالم این است

در دیدهٔ ما هر دو جهان آینه است جانان چو نماینده و جان آینه است عینیست که باطنا نماینده بود هر چند که ظاهرا نهان آینه است

نقشی به خیال بسته کاین علم منست وان لذت او در این زبان و دهن است عقل ار چه بسی رفت در این راه ولی یوسف نشناخت عارف پیر من است

در گلشن ما ناله بلبل چه خوشست نوشیدن مل به موسم گل چه خوشست گوئی چه خوشست طاعت از بهر خدا می نوش ببین که خوردن مل چه خوشست

ذات و صفت و فعل همه آن وی است بود همهٔ خلق به فرمان وی است جمعیت عالم و پریشانی او در مرتبهٔ جمع و پریشان وی است

عالم بر رندان به مثل جام می است ساقی و حریف و جام می جمله وی است دریا و حباب و موج آبست بر ما خود جام حباب خالی از آب کی است

یاری که دلش ز حال ما باخبر است او را با ما همیشه حالی دگر است ماتشنه لبیم بر لب بحر محیط وین طرفه لب بحر ز ما تشنه تر است