میخانه تمام وقف یاران منست هر رند که هست جان جانان منست درد دل بیقرار درمان من است وین دُردی درد دائما آن منست

درد تو ندیم دل شیدای منست ورد تو نهان و آشکارای منست کفر سر زلف تو که جانم به فداش کفرش خوانند نور ایمان منست

این عین که عین جملهٔ اعیانست عینی است که آن حقیقت انسانست در آینهٔ دیده ما بتوان دید اما چه کنم ز دیده ها پنهانست

طاعت ز سر جهل به جز وسوسه نیست احکام وصول ذوق در مدرسه نیست عارف نشوی به منطق و هندسه تو برهان و دلیل عشق در هندسه نیست

همه نیکند هیچ خود بد نیست آنکه نیکو نباشد آن خود نیست جز یکی نیست در همه عالم صد مگو ای عزیز من صد نیست

توحید تو پیش ما همه شرک و دوئی است اثبات یگانگی همه عین دوئیست از وحدت و اتحاد بگذر که احد ایمن ز منی باشد و فارغ ز دوئیست

دیدم رندی که سید رندانست از هر دو جهان گذشته و رند آن است در گنج بقاست گر چه در کنج فناست پیداست به ما و از جهان پنهانست

صبح و سحر و بلبل و گلزار یکیست معشوقه و عشق و عاشق و یار یکیست هرچند درون خانه را می نگرم خود دایره و نقطه و پرگار یکیست

میخانهٔ عشق او سرای دل ماست وان دُردی درد دل دوای دل ماست عالم به تمام و جمله اسمای اله پیدا شده است و از برای دل ماست

در مذهب ما محب و محبوب یکیست رغبت چه بود راغب و مرغوب یکیست گویند مرا که عین او را بطلب چه جای طلب طالب و مطلوب یکیست