تا بر سر ما سایهٔ شاهنشه ماست کونین غلام و چاکر درگه ماست گلزار و بهشت و حور خار ره ماست زیرا که برون ز کون منزلگه ماست

دریای محیط جرعهٔ ساغر ماست عالم به تمام گوشهٔ کشور ماست ما از سر زلف خویش سودا زده ایم خوش سودائی که دائما بر سر ماست

در دیدهٔ ما نور خدا را بطلب در بحر در آ و عین ما را بطلب سلطان سراپردهٔ توحید بجو ور درد دلت هست دوا را بطلب

از زحمت پا اگر بنالم چه عجب از جور و جفا اگر بنالم چه عجب در حضرت پادشاه عالم به تمام از دست شما اگر بنالم چه عجب

عالم چو سرابست و نماید سر آب نقشی و خیالیست که بینند بخواب در بحر محیط چشم ما را بنگر کان آب حیات را نموده به حباب

از آتش عشق صنم دلکش ما افتاده مدام آتشی در کش ما پروانهٔ پرسوخته ما را داند تو پخته نه ای چه دانی این آتش ما

دادند جهانی دل و هم دست به ما برخاست ز غیر هر که بنشست به ما ما بحر محیطیم و محبان چو حباب پیوسته بود کسی که پیوسته به ما

مطلوب خود از خود طلب ای طالب ما خود را بشناس یک زمانی به خود آ گر عاشق صادقی یکی را دو مگو کافر باشی اگر بگوئی دو خدا

در جام جهان نما نظر کن همه را آنگه ز وجود خود خبر کن همه را گفتی که خیال غیر باشد در دل لطفی کن و از خانه به در کن همه را

از خود بگذر نور خدا را بطلب در بحر درآ و عین ما را بطلب سلطان سراپردهٔ توحید بجو از دُردی درد دل دوا را بطلب