علمی که تو را پاک کند از من و ما ماء القدسش نام کند مرد خدا خواهی که حدث پاک شود از تو تمام برخیز و بشو جامهٔ هستی و بیا

دریاب تو این قول حکیمانهٔ ما آنگه بخرام سوی میخانهٔ ما زین پس من و رندی و خرابات مغان رنداند شنو گفتهٔ مستانهٔ ما

ماهی در آب و ماکیان در صحرا هر یک به تنعمی گرفته مأوا دیدیم سمندری در آتش خوش وقت بینیم نعیم مرغ در روی هوا

بنواخت مرا لطف الهی به خدا هر درد که بود از کرم کرد دوا تشریف خلافت او به سیّد بخشید او را بشناس و یک زمانی به خود آ

ای آنکه طلب کار خدایی به خود آ از خود بطلب کز تو خدا نیست جدا اول به خود آ چون به خود آیی به خدا اقرار بیاری به خدایی خدا

درویش عزیز پادشا شد به خدا وارسته ز فقر و ز غنا شد به خدا گویی که کجا رفت از اینجا که برفت آمد ز خدا و با خدا شد به خدا

ای شمع سرا پردهٔ شاهنشاهی سرگرم تو ذرات ز مه تا ماهی گر پرده ز چهره افکنی برخیزد بانگ از عرب و عجم که ماهی ماهی

این حوض که در دیده هر نکته رسی از جام جهان نماسبق برده بسی آیینهٔ صد صورت گوناگونست آیینهٔ بدین گونه ندیدست کسی

عید آمد و بانگ نوبت سلطانی هرگوشه گذشت از فلک چوگانی بر چرخ برین جذر اصم گوش گرفت از غلغلهٔ کوس محمد خانی

هر نجم که بر فلک رود زایت وی رجعت کند اختلال در رفعت وی نواب ولی نجم غرایب اثریست که آثار سعادتست در رجعت وی