مائیم چنین تشنه و دریا با ماست اندر همه قطره محیطی پیداست عشق آمد و بنشست به تخت دل ما چون او بنشست عقل از آنجا برخاست

ناخورده شراب مستیش چندان نیست وان مستی او ستودهٔ مستان نیست مستی که نه از می بود او مخمور است دستش بگذار کو ازین دستان نیست

گر کشته شوم به تیغ عشقش غم نیست ور در هوسش مرده شوم ماتم نیست گر جامهٔ خلق بر کشند از سر من تشریف خدائیم خدائی کم نیست

در دیدهٔ ما نقش خیالش پیداست نوریست که روشنائی دیدهٔ ماست در هر چه نظر کند خدا را بیند روشن تر از این دیده دگر دیده کراست

دارنده چو ترکیب چنین خوب آراست باز از چه سبب فکندش اندر کم و کاست گر خوب نیامد این صور عیب کراست ور خوب آمد شکستش بهر چراست

ترکیب طبایع ار نگشتی کم و کاست صورت بستی که طبع صورتگر ماست پرورد و بکاست تا بدانند کسان کاین عالم را مصوری کامرواست

ای دل به طریق عاشقی راه یکی است در کشور عشق بنده و شاه یکیست تا ترک دو رنگی نکنی در ره عشق واقف نشوی که نعمت الله یکیست

گفتم جنت گفت که بستان شماست گفتم دوزخ گفت که زندان شماست گفتم که سراپردهٔ سلطان دو کون گفتا که بجو در دل ویران شماست

چشمت همه نرگسست و نرگس همه خواب لعلت همه آتشست و آتش همه آب رویت همه لاله است و نرگس همه رنگ زلفت همه سنبلست و سنبل همه ناب

عشقست که جان عاشقان زنده از اوست نوریست که آفتاب تابنده از اوست هر چیز که در غیب و شهادت یابی موجود بود ز عشق و پاینده از اوست