لی شیر فلک اسیر صیادی تو در وادی دین شیر خدا هادی تو ادراک به میزان خرد می‌سنجد با خسروی ملوک فرهادی تو

این کوثر فیض بخش کز خجلت او آب چه زمزم به زمین رفته فرو گر جوشد و بیرون رود از سرچه عجب کز عکس رخ تو آتش افتاده درو

خواهم که شبی محو جمال تو شوم نظارگی بزم وصال تو شوم وانگاه به یاد شمع رویت همه عمر بنشینم و فانوس خیال تو شوم

دارد ز خدا خواهش جنات نعیم زاهد به ثواب و من به امید عظیم من دست تهی میروم او تحفه به دست تا زین دو کدام خوش کند طبع کریم

گیرم که به چشم خلق پوید دشمن با من ره غالبیت اندر همه فن با این چه کند که خود یقین می‌داند کو مغلوبست و غالب مطلق من

چون مهر تو میتوان نهان ورزیدن باید ز چه رسوای جهان گردیدن گوئی که نمی‌توانیم دید آری با غیر تو را نمی‌توانم دیدن

از لطف تو سهل است کرم ورزیدن چشم از گنه بی گنهان پوشیدن دعوی نکنم که بی گناهم اما دارم گنهی که می‌توان بخشیدن

در کعبه قدم نهاده‌ام وای به من دور از ره دین فتاده‌ام وای به من از وسوسهٔ عشق مسلمان سوزی اسلام ز دست داده‌ام وای به من

گوئی ز ته بستر آن حجله نشین تا ناف پر است از نافهٔ‌چین چادر شب بسترش اگر افشانند تا حشر هوا عبیر بارد به زمین

ای نام تو در هر لغتی ذکر انام وز تذکرهٔ نام تو شیرین لب و کام بی‌نام تو شعله‌ها تباهند تباه با نام تو کارها تمامند تمام