ای جلوه‌ات از قامت چابک نازک وی نخل قد تو را تحرک نازک از بس که لطیفی قدمت‌تر نشود گر به خرامی بر آب نازک نازک

ای صید سگ شیر شکار تو پلنگ وی چرخ شکاری تو با چرخ به چنگ با آن که کند کلنگ بیخ همه چیز شاهین تو کند از جهان بیخ کلنگ

گاه از همه وجه طامعم می‌دانند گاه از همه باب حاتمم می‌دانند می‌آمی‌زند راستی را به دروغ آنها که زبان به این و آن می‌رانند

ای بی تو چو هم دم به من خسته نموده آیینه که بینم این تن غم فرسود آمد به نظر خیالی اما آن نیز چون نیک نمود جز خیال تو نبود

آن خسرو فرهاد لقب کز ره جود هر ساتل به من تفقدی می‌فرمود بی‌لطفیش امسال اگر وزن کنم هم سنگ به کوه بیستون خواهد بود

عفوی که ز اندازه بدر خواهد بود ظرفش ز جهان وسیع‌تر خواهد بود در ساحت صحرای گناهی که مراست جا یافته بیش جاوه گر خواهد بود

این بنده که ملک نظم پیوستش بود تسخیر جهان مرتبهٔ پستش بود در دست نداشت غیر اشعار نفیس در پای تو ریخت آنچه در دستش بود

آن ابر عطا که حاتمش کرده سجود پیوسته چو بسته بر رخ مادر جود ناچار ما چار شدیم از کرمش راضی و ازو نیامد آن هم به وجود

چون داد قضا صیقل مرآت وجود در شرم تو اغراق به نوعی فرمود کاندر عقبت چشمی اگر باشد باز عکست شود اندر رخ از آیننه نمود

آزار تو دور از تن زیبای تو باد بهبود تو خاطر اعدای تو باد تا درد ز پای تو شود بر چیده هر سر که بود فتاده در پای تو باد