دریای محیط جرعهٔ ساغر ماست عالم به تمام گوشهٔ کشور ماست ما از سر زلف خویش سودا زده‌ایم خوش سودایی که دائماً در سر ماست

گم کردن و یافتن همه گردن تست گر باطل و گر حق همه پروردن تست گوئی صنم گم شده را یافته ام این یافتن تو عین گم کردن تست

ذاتی که به نزد ما نه فرد است و نه جفت دُریست که اندرین سخن نتوان سفت چه جای من و تو که شناسیم او را معلوم خود و عالم خود نتوان گفت

ناخورده شراب ذوق آن نتوان یافت آن ذوق معانی ز بیان نتوان یافت این لذت عاشقی که ما یافته ایم از سفره و لوت عاقلان نتوان یافت

در آینه ای گر چه نماید غیرت غیر تو ز آینه زداید غیرت در خانهٔ دل که خلوت حضرت تست غیرت نگذارد که درآید غیرت

عشق آمد و عقل رخت بربست و برفت آن عهد که بسته بود بشکست و برفت چون دید که پادشه درآمد سرمست بیچاره غلام زود برجست و برفت

بی درد طریق حیدری نتوان یافت بی کفر ره قلندری نتوان یافت بی رنج فنا گنج بقا نتوان دید در حضرت ما به سر ، سری نتوان یافت

خوش آینه ایست مظهر و ذات و صفات در وی غیری کجا نماید هیهات هر ساغر می که ساقیم می بخشد جامیست جهان نما پر از آب حیات

در باغ خلافت نبی چار به است وان چار به لطف او دُرر بار به است آن به که در اولست از آن چار به است وان به که در آخر است از آن چار به است

دریاب و بیا که نازکانه سخنی است دانستن این سخن برای چو منی است در صورت و معنیش نظر کن به تمام تا دریابی که یوسف و پیرهنی است