عشق آمد و شمع خود به پروانه سپرد رندی بگرفت و خوش به میخانه سپرد روزی گویند نعمت‌اللّه امروز مستانه برفت و جان به جانانه سپرد

عشق است که جان عاشقان زنده از اوست نوری است که آفتاب تابنده از اوست هر چیز که در غیب و شهادت یابی موجود بود ز عشق و پاینده از اوست

در دیدهٔ ما هر دو جهان آینه‌ای است جانان چو نماینده و جان آینه است عینی است که باطناً نماینده بود هر چند که ظاهراً نهان آینه‌ای است

دیدم رندی که سید رندان است از هر دو جهان گذشته و رند آن است او گنج بقاست گر چه در کنج فناست پیداست به ما وز دو جهان پنهان است

آن عین که عین جملهٔ اعیان است عینی است که آن حقیقت انسان است در آینهٔ دیدهٔ ما بتوان دید اما چه کنم ز چشم تو پنهان است

واصل به خودم عین وصالم این است بر حال خودم همیشه حالم این است در آینهٔ ذات مثالی دارم تمثال جمال بی مثالم این است

میخانهٔ عشق او سرای دل ماست وان دُردی درد دل دوای دل ماست عالم به تمام جمله اسمای اله پیدا شده است از برای دل ماست

از عالم کفر تا به دین یک نفس است وز منزل شک تا به یقین یک نفس است این یک نفس عزیز را خوار مدار کاین حاصل عمر ما همین یک نفس است

صحبت با غیر اگر چه از بهر خداست چون غیر بود در آن میان عین خطاست بگذر تو ز غیر و باش همصحبت او ور صحبت غیر بایدت عین خطاست

تا بر سر ما سایهٔ شاهنشه ماست کونین غلام و چاکر درگه ماست گلزار بهشت و حور خاک ره ماست زیرا که برون کون منزلگه ماست