ای آنکه طلبکار جهان جانی جانی و دلی و بلکه خود جانانی مطلوب توئی طلب توئی طالب تو دریاب که بی تو هر چه جویی آنی

وقتی که توکلت فراموش کنی با دلبر من دست در آغوش کنی ور زان که سبو کشی و منت داری جامی ز می توکلم نوش کنی

بردار ز پیش پردهٔ خود بینی زین سان که تویی اگر کنی خود بینی ابلیس سزای خود ز خود بینی دید تو نیز مکن و گر کنی خود بینی

تا جامع اسرار الهی نشوی شایستهٔ تخت پادشاهی نشوی تا غرقهٔ دریا نشوی همچون ما دانندهٔ حال ما کماهی نشوی

بی آینه تمثال نماید هی هی بی مهر به شب ماه بر آید هی هی سوزد سبحات وجه او دیدهٔ ما گر پردهٔ وجه برگشاید هی هی

هم تازه گلی هم شکری هم نمکی بر برگ گل سرخ چکیده نمکی خوبان جهان به جملگی چون نمکند شیرین نبود نمک تو شیرین نمکی

گفتم به لبانت که سراسر نمکی گفتا تو چه دانی لب من تا نمکی گفتم که درین مدینه هستی تو رسول گفتا که محمدم ولیکن نه مکی

زنهار دلا مکوش جز بر نیکی زیرا که زیان نکرد کس در نیکی گر زان که کسی به جای تو نیک نکرد تو نیکی کن به جای او گر نیکی

گر زان که به ذوق علم ما را دانی خود را بشناسی و خدا را دانی گر دُردی درد دل چو ما نوش کنی آن دُردی درد دل دوا را دانی

گر عالم سر لی مع اللّه شوی دانندهٔ راز بنده و شاه شوی گر صورت و معنی جهان دریابی واقف ز رموز نعمت اللّه شوی