دل رفت بر کسی که بی‌ماش خوش است غم خوش نبود، ولیک غمهاش خوش است جان می‌طلبد، نمی‌دهم روزی چند جان را محلی نیست، تقاضاش خوش است

عشق تو، که سرمایهٔ این درویش است ز اندازهٔ هر هوس‌پرستی بیش است شوری است، که از ازل مرا در سر بود کاری است، که تا ابد مرا در پیش است

شوقی، که چو گل دل شکفاند، عشق است ذهنی، که رموز عشق داند، عشق است مهری، که تو را از تو رهاند، عشق است لطفی، که تو را بدو رساند، عشق است

بیمار توام، روی توام درمان است جان داروی عاشقان رخ جانان است بشتاب، که جانم به لب آمد بی‌تو دریاب مرا، که بیش نتوان دانست

این دورهٔ سالوس، که نتوان دانست می‌باش به ناموس، که نتوان دانست خاکی شو و کبر را ز خود بیرون کن پای همه می‌بوس، که نتوان دانست

گفتم: دل من، گفت که: خون کردهٔ ماست گفتم: جگرم، گفت که: آزردهٔ ماست گفتم که: بریز خون من، گفت برو کازاد کسی بود که پروردهٔ ماست

ماییم که بی‌مایی ما مایهٔ ماست خود طفل خودیم و عشق ما دایهٔ ماست فی‌الجمله عروس غیب همسایهٔ ماست وین طرفه که همسایهٔ ما سایهٔ ماست

آن دوستی قدیم ما چون گشته است؟ مانده است به جای؟ یا دگرگون گشته است؟ از تو خبرم نیست که با ما چونی باری، دل من ز عشق تو خون گشته است

در دام غمت دلم زبون افتاده است دریاب، که خسته بی‌سکون افتاده است شاید که بپرسی و دلم شاد کنی چون می‌دانی که بی تو چون افتاده است؟

هرگز بت من روی به کس ننموده است این گفت و مگوی مردمان بیهوده است آن کس که تو را به راستی بستوده است او نیز حکایت از کسی بشنوده است