من از ديوانگي خالي نخواهم بود تا هستم
من از ديوانگي خالي نخواهم بود تا هستم شاعر : اوحدي مراغه اي که رويت ميکند هشيار و بويت ميکند مستم من از ديوانگي...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
دلبرا، قيمت وصل تو کنون دانستم
دلبرا، قيمت وصل تو کنون دانستم شاعر : اوحدي مراغه اي که فراوان طلبت کردم و نتوانستم دلبرا، قيمت وصل تو کنون دانستم...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
چو بر سفينه‌ي دل نقش صورت تو نبشتم
چو بر سفينه‌ي دل نقش صورت تو نبشتم شاعر : اوحدي مراغه اي حکايت دگران سر به سر زياد بهشتم چو بر سفينه‌ي دل نقش صورت...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
پيشتر از عاشقي عافيتي داشتم
پيشتر از عاشقي عافيتي داشتم شاعر : اوحدي مراغه اي بر تو چو عاشق شدم آن همه بگذاشتم پيشتر از عاشقي عافيتي داشتم ...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
تو دامن از کف من دوش در کشيدي و گفتم
تو دامن از کف من دوش در کشيدي و گفتم شاعر : اوحدي مراغه اي که: آستين تو بوسم، بر آستان تو افتم تو دامن از کف من...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
شب دوشينه در سوداي او خفتم
شب دوشينه در سوداي او خفتم شاعر : اوحدي مراغه اي از آن امروز با تيمار و غم جفتم شب دوشينه در سوداي او خفتم اگر...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
نبض دل شوريده‌ي محرور گرفتم
نبض دل شوريده‌ي محرور گرفتم شاعر : اوحدي مراغه اي دامن ز هوي و هوسش دور گرفتم نبض دل شوريده‌ي محرور گرفتم راه...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
چو دل در ديگري بستي نگاهش دار، من رفتم
چو دل در ديگري بستي نگاهش دار، من رفتم شاعر : اوحدي مراغه اي چو رفتي در پي دشمن، مرا بگذار، من رفتم چو دل در ديگري...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
خود را ز بد و نيک جدا کردم و رفتم
خود را ز بد و نيک جدا کردم و رفتم شاعر : اوحدي مراغه اي رستم ز خودي، رخ به خدا کردم و رفتم خود را ز بد و نيک جدا...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
مسلمانان، سلامت به، چو بتوانيد، من گفتم
مسلمانان، سلامت به، چو بتوانيد، من گفتم شاعر : اوحدي مراغه اي دل بيچارگان از خود مرنجانيد، من گفتم مسلمانان، سلامت...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
اي که رفتي و نرفتي نفسي از يادم
اي که رفتي و نرفتي نفسي از يادم شاعر : اوحدي مراغه اي خاک پاي تو چو گشتم چه دهي بر بادم؟ اي که رفتي و نرفتي نفسي...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
دگر رخت ازين خانه بر در نهادم
دگر رخت ازين خانه بر در نهادم شاعر : اوحدي مراغه اي دگر خاک آن کوچه بر سر نهادم دگر رخت ازين خانه بر در نهادم ...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
معراج ما به روح و روان بود صبح دم
معراج ما به روح و روان بود صبح دم شاعر : اوحدي مراغه اي ديدار ما به ديده‌ي جان بود صبح دم معراج ما به روح و روان...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
اگر آن يار سيه چرده ببيند رخ زردم
اگر آن يار سيه چرده ببيند رخ زردم شاعر : اوحدي مراغه اي هم به نوعي که تواند بکند چاره‌ي دردم اگر آن يار سيه چرده...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
غافل چرايي؟ جانا، ز دردم
غافل چرايي؟ جانا، ز دردم شاعر : اوحدي مراغه اي رحمت کن آخر بر روي زردم غافل چرايي؟ جانا، ز دردم داد از تو خواهم،...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
هر چند به کوي او ديرست که پي بردم
هر چند به کوي او ديرست که پي بردم شاعر : اوحدي مراغه اي بسيار بگرديدم تا راه بوي بردم هر چند به کوي او ديرست که...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
پندم مده، اي رفيق، بسيار
پندم مده، اي رفيق، بسيار شاعر : اوحدي مراغه اي انگار که: پند گوش کردم پندم مده، اي رفيق، بسيار در خانه‌ي مي فروش...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
ز عشقت روز اول من به شهر اندر ندي کردم
ز عشقت روز اول من به شهر اندر ندي کردم شاعر : اوحدي مراغه اي به آخر چون در افتادم سر خود را فدي کردم ز عشقت روز...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
بيا، بيا که ز مهرت به جان همي گردم
بيا، بيا که ز مهرت به جان همي گردم شاعر : اوحدي مراغه اي به بوي وصل تو گرد جهان همي گردم بيا، بيا که ز مهرت به جان...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
مي‌خانه را بگشاي در، کامروز مخمور آمدم
مي‌خانه را بگشاي در، کامروز مخمور آمدم شاعر : اوحدي مراغه اي نزديک من نه جام مي، کز منزل دور آمدم مي‌خانه را بگشاي...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390