توانمندسازی (1)
امروزه همه دولت ها برای حفظ ثبات و تحقق اهداف خود، شهروندان را در رأس امور می بینند. توانمندسازی شهروندان بی گمان یكی از مهم ترین وظایف دولت...
دوشنبه، 11 ارديبهشت 1396
نقش تمدّنیِ حدیث
نگاه رایج و متداول مسلمانان به سنّت - که بر گرفته از آموزه‌های قرآنی است -، نگاهی قدسی و دینی است، بدین معنا که قرآن کریم، پیامبر (صلّی الله...
دوشنبه، 11 ارديبهشت 1396
بهترین داماد
زاهد فقیری با همسرش در کلبه‌ی کوچکی نزدیک رودخانه‌ی «سارایو» زندگی می‌کرد. آن دو بچه‌ای نداشتند.
پنجشنبه، 7 ارديبهشت 1396
تنبل
مردی بود به نام «هجیر» که خیلی تنبل بود. زن و بچه‌ها همیشه گرسنه بودند و لباس‌های‌شان به قدری پاره بودند که خجالت می‌کشیدند.
پنجشنبه، 7 ارديبهشت 1396
کتری سحرآمیز
در زمان‌های قدیم، زاهدی بود که خیلی چای دوست داشت. او اغلب چای را خودش دم می‌کرد و وسواس عجیبی نسبت به قوری و کتری خود داشت. یک روز که درخیابان...
پنجشنبه، 7 ارديبهشت 1396
گره ممنوعه
چند روزی بود که دریا با ماهیگران قهر کرده بود و آنها نمی‌توانستند ماهی بگیرند. یک روز همگی پیش «کارل» پیر رفتند و از او کمک خواستند. کارل، دوست...
پنجشنبه، 7 ارديبهشت 1396
انگشتر طلایی
پدر و مادری بودند که سه دختر داشتند. اسم دخترها «ماشا»، «میشا» و «ماریا» بود. ماریا خیلی مهربان بود و همه او را دوست داشتند، برای همین خواهرهایش...
پنجشنبه، 7 ارديبهشت 1396
سه خیاط
در روزگاران قدیم، شاهزاده خانم بسیار مغروری زندگی می‌کرد. او برای کسانی که به خواستگاری‌اش می‌آمدند، یک معما طرح می‌کرد. هر کس نمی‌توانست آن...
پنجشنبه، 7 ارديبهشت 1396
دانا و نادان
دو برادر بودند، یکی دانا و یکی نادان. برادر دانا از برادر نادان خیلی کار می‌کشید و اذیتش می‌کرد. آن قدر که روزی نادان، ناامید و ناراحت شد و گفت:...
پنجشنبه، 7 ارديبهشت 1396
اسب عاشق
در روزگاران قدیم، قاضی پیری زندگی می‌کرد که سه دختر و یک اسب داشت. اسب قاضی به جز کشمش و فندق چیز نمی‌خورد، روز به روز لاغتر و ضعیف‌تر می‌شد....
پنجشنبه، 7 ارديبهشت 1396
موش شهر و موش روستایی
موش شهری برای دیدن دوستش به روستا رفت. موش روستایی هر چه داشت جلوی مهمانش گذاشت. موش شهری دندانی به آنها زد و گفت: «بیخود نیست که این قدر لاغری،...
پنجشنبه، 7 ارديبهشت 1396
بایجو
وقتی «تانزین» آواز خود را در سالن «راج‌بهایرادی» به پایان رساند، فروغی در چشمان پادشاده دیده شد. «پادشاه» گفت: «این یک آواز آسمانی بود، تانزین!...
پنجشنبه، 7 ارديبهشت 1396
ایوان احمق
پیرمردی سه پسر داشت؛ دو تا عاقل، یکی احمق. اسم احمق، «ایوان» بود. ایوان همیشه کنار بخاری دراز می‌کشید.
چهارشنبه، 6 ارديبهشت 1396
گوزن و تاکستان
گوزنی از دست شکارچی‌ها فرار کرد و در تاکستان پنهان شد. شکارچی‌ها از کنار او گذشتند و او را ندیدند. گوزن خیالش راحت شد و برگ‌های بالای سرش را...
چهارشنبه، 6 ارديبهشت 1396
کوتوله‌های تپه‌ی مانچ‌ول
بازرگانی بود به اسم «ژاکوب» که خیلی مهربان بود. بازرگان همیشه جنس‌هایش را به قیمتی که می‌خرید، می‌فروخت؛ حتی گاهی آنها را ارزان‌تر می‌فروخت....
چهارشنبه، 6 ارديبهشت 1396
آواز فاخته
دو برادر فقیر در فکر بودند چه کنند و چه نکنند تا بتوانند خانه و زندگی‌شان را اداره کنند. بالاخره تصمیم گرفتند که برادر کوچک در خانه بماند و برادر...
چهارشنبه، 6 ارديبهشت 1396
کوتوله آب
سال‌های قبل یک کوتوله آب زندگی می‌کرد. روزی او ماهی‌گیر را دید که تور خود را آماده می‌کرد. از او پرسید: «چه کار می‌کنی؟»
چهارشنبه، 6 ارديبهشت 1396
کوتوله‌ها
در زمان‌های قدیم، پادشاه ثروتمندی زندگی می‌کرد که سه دختر داشت. دخترها عادت داشتند که هر روز در باغ‌های بی‌شمار قصر قدم بزنند. پادشاه انواع و...
چهارشنبه، 6 ارديبهشت 1396
پرنده‌ی طلایی
پادشاهی سه پسر داشت و یک درخت سیب طلایی. این درخت با ارزش‌ترین دارایی شاه بود. یک روز صبح یکی از سیب‌ها کم شده بود. شاه عصبانی شد و فریاد زد:...
چهارشنبه، 6 ارديبهشت 1396
موش شکمو
شب بود. موشی دیوار انباری را آن قدر جوید تا یک سوراخ درست کرد. بعد با خوشحالی وارد انبار شد. انبار پر از خوردنی‌های خوشمزده بود. موش شکمو خورد...
چهارشنبه، 6 ارديبهشت 1396