قاليچه روضه
حيران رسيد مغازه بعد. در دکان پيرمردي نشسته بود و خوش داشت ره گذران سرا را خوب بپايد. مرد را قاليچه به دست که ديد، انگار که ماهي شکم سيري، طعمه...
چهارشنبه، 26 خرداد 1389
هوا
به به! چه حياط پر از تنفسي! چه قدر بهشت تو، درخت و بلبل دارد! چه قدر فواره هاي بلند! چه صدايي که ممزوج چه چه پرنده و قهقه مستانه قطره...
چهارشنبه، 26 خرداد 1389
آسمان زير ابر
اين شعرها، از مجموعه در دست انتشار «آسمان زير ابر» انتخاب شده اند. همه شعرهاي اين مجموعه، در حال و هواي زيارت امام رضا (ع) سروده شده است.
چهارشنبه، 26 خرداد 1389
کنار نام تو
طلوع مي کند آن آفتاب پنهاني ز سمت مشرق جغرافياي عرفاني دوباره پلک دلم مي پرد، نشانه چيست؟ شنيده ام که مي آيد کسي به مهماني کسي...
چهارشنبه، 26 خرداد 1389
چراغ را روشن کن
به من دروغ گفته بودند . به من گفته بودند تو رفته اي آسمان . و من هر شب تا صبح مي نشستم لب ايوان خانه و آن بالا را نگاه مي کردم . نبودي . ستاره...
چهارشنبه، 26 خرداد 1389
غم وشادي
عکس رااز روي تاقچه برمي دارم.جلو چشمم باشه.توعکس،من کوچيکم.مامان خيلي جوان است.بابا هم همين طور. پيش توهستيم حضرت معصومه .ميخ هاي ريز سياه وبنفش...
سه‌شنبه، 25 خرداد 1389
امروزجشن تولد است
پايم را بلند مي کنم و مي نشينم روي کبوتر.بدنش نرم نرم است. مي گويم:«کجا مي خواهي بروي؟»کبوتر مي پرد واز روي زمين بلند مي شويم:«يک جاي خوب، فقط...
سه‌شنبه، 25 خرداد 1389
مانند مرواريد
نرگس پيش ازپدرش آمدوگفت:«پدرجان چند روزاست دراين فکرم که چرا ما نبايد مثل پسرها بدون حجاب باشيم.ببين حسين چه راحت به کوچه مي رود.» پدردستي به...
سه‌شنبه، 25 خرداد 1389
زنگ ورزش هميشگي ست
يک،دو،سه.....زنگ ورزش است. زنگ پرواز،زنگ پريدن به سوي شادابي،سلامتي و همه لحظه هاي خوب. يک،دو،سه. زنگ مدرسه مي خورد.اين زنگ چه زنگي است؟ حدس...
سه‌شنبه، 25 خرداد 1389
عجله نکن
اوه اوه،چه غذاهاي خوش مزه اي ! مامان جون چه سفره رنگي و قشنگي چيده.ازپلو خورش بگيرتا سبزي و.... کي دلش مي يادچشم روي اين همه غذا ببنده؟ امروزمامان...
سه‌شنبه، 25 خرداد 1389
نامه به کودکان فلسطيني
نويسنده:سعيد نشسته بود جلوي تلويزيون. تلويزيون داشت مادري را نشان مي داد که کودکي را روي دست هايش بلند کرده وگريه مي کرد.سعيد همان طورکه بچه...
سه‌شنبه، 25 خرداد 1389
شکستن شاخ غول
غروب که مي شود،پرندگان به آشيانه باز مي گردند،گنجشک ها به خانه هايي که ديروز ساخته بودند، ماهي ها زير سنگ هايي که آنها را درخود پناه مي دهد،...
سه‌شنبه، 25 خرداد 1389
من دختر عجيبي نيستم
من دختر عجيبي نيستم،ولي مي دانم بچه ها ي محله مان اين طور فکر مي کنند.يک کوله پشتي عروسکي مي اندازم پشتم که تويش پرازکتاب داستان است.اينکه عجيب...
سه‌شنبه، 25 خرداد 1389
ناشنواي مهربان
بچه ها يکي را دوره کرده بودند وبا هر حرکت و صداي او مي خنديدند.برايم جالب بود بدانم او کيست ودارد چه کارمي کند. رفتم جلو.جواني ناشنوا بود که...
سه‌شنبه، 25 خرداد 1389
چشم هاي شنوا
امروز قراربود ليلا و مامانش به مهماني بروند.مامان گفت:«دخترم! دوستم خانم جليلي ناشنواست . سعي کن به او و حرکات دست هايش نخندي!» ليلا گفت:«اگرخانم...
سه‌شنبه، 25 خرداد 1389
ناشنوايي که با دلش مي شنود
وقتي به دنيا آمد،مثل يک فرشته زيبا بود.دستان کوچک خود را باز و بسته مي کردودنبال دستي مي گشت تاباآن آرامش بگيرد.او گريه مي کرد،ولي من صدايش را...
سه‌شنبه، 25 خرداد 1389
بازي خطرناک
آفتاب ازلابه لاي درختان بلند جنگ برزمين مي تابيد.فصل تابستان بود.هواگرم شده بود.محسن وعلي که همراه خانواده شان به شمال رفته بودند،درميان راه...
دوشنبه، 24 خرداد 1389
بهترين بابا،بهترين آتش نشان
من بابا را خيلي دوست دارم.از وقتي يادم مي آيد هميشه بابايي همراه من بوده است. من واومثل دوتا دوست خوب هستيم.وقتي بابا ناراحت است يا مشکلي دارد،بامن...
دوشنبه، 24 خرداد 1389
برنامه هفتگي
بعدازچند هفته که از روزهاي مهرماه مي گذرد،تازه مي خواهند به ما برنامه هفتگي بدهند. من و چند تايي از دوستانم که ازاين موضوع بسيار ناراحت شديم،به...
دوشنبه، 24 خرداد 1389
چرا گريه مي کنيد؟
چقدرمحيط بدي بود.من آنجا را نمي شناختم.اولين باربود که پابه محيط جديدي مي گذاشتم.بچه هايي را مي ديدم که دست پدريا مادرشان را گرفته بودند و لبخند...
دوشنبه، 24 خرداد 1389