نگاهي ديگر به دنيا
به منظور انجام مأموريتي، به يکي از روستاهاي حاشيه کوير رفته بوديم، نيمه شب، موقع برگشت، ماشينمان خراب شد. کوير بود و تاريکي و سکوت. آب هم نداشتيم....
يکشنبه، 6 مهر 1393
سرگرم دنيا
به همه کمک مي کرد. مردم از او راضي بودند. خدا را شکر مي کردم که چنين فرزند صالحي دارم. وقتي معلم روستا شد، شادي من چند برابر شد. يک روز که به...
يکشنبه، 6 مهر 1393
دنيا زندان مؤمن است
آن شجاعتي که برازنده ي شخصيت ايشان است، عملياتي بود که به اتفاق پاسدار همرزمش در افغانستان انجام داد و بيست و نه نفر از اشرار را يک تنه به اسارت...
يکشنبه، 6 مهر 1393
دنيا زندان مؤمن است
آن شجاعتي که برازنده ي شخصيت ايشان است، عملياتي بود که به اتفاق پاسدار همرزمش در افغانستان انجام داد و بيست و نه نفر از اشرار را يک تنه به اسارت...
يکشنبه، 6 مهر 1393
مسافري بيش نيستيم
براي مراسم خواستگاري به مشهد رفتيم. در راه هرچه تلاش کردم، فايده اي نداشت. دوست داشتم دختري را که من انتخاب کرده بودم و وضع مالي خوبي داشت، قبول...
يکشنبه، 6 مهر 1393
آماده براي روزهاي سخت
شير علي هرگز پايبند خورد و خواب نبود. هميشه مي گفت: « يکي از برکاتي که خداوند نصيب بچه هاي محروم کرده، اين است که در شرايط سخت و ناهموار با خوردن...
يکشنبه، 6 مهر 1393
مال دنيا، مانع وصال
حسن زير بار ازدواج نمي رفت. من که برادر کوچکتر بودم ازدواج کرده بودم؛ ولي حسن مجرد بود. يک روز پدر و مادرم به من مأموريت دادند که راجع به ازدواج،...
يکشنبه، 6 مهر 1393
شما هم مي گذاريد و مي رويد
آن شب هم، مثل شب هاي قبل، در خانه اش جلسه بود. جلسه طول کشيد. مي دانستم اگر اصرار کنم که براي شام به منزل خودمان بروم، قبول نمي کند، هميشه هرچه...
يکشنبه، 6 مهر 1393
اين ميز باقي نمي ماند
يک روز خدمت شهيد نامجو رسيدم و جمله ي زيبايي را که به زيبايي و با خط درشت آماده نموده بودم به ايشان تقديم کردم. متن جمله اين بود: « اين ميز باقي...
يکشنبه، 6 مهر 1393
دعا کن اسير دنيا نشوم
سال 59 بود و مدتي از آغاز جنگ و آتش افروزي دشمن مي گذشت. با من تماس گرفت و گفت: «به زودي مراسم عقد ما برپا مي شود. دوست دارم بيايي». گفتم: «با...
شنبه، 5 مهر 1393
اين چه سفره اي است؟
معمولاً در سپاه، سالي يک بار تا دو بار، لباس، پوتين و کلاه مي دادند. امّا « عليرضا » اغلب يک جفت پوتين کهنه مي پوشيد. لباس کارش آن قدر قديمي...
شنبه، 5 مهر 1393
وسايلمان را کادو مي برديم !
ياران صياد براي اولين بار بود که او را چنين خشمگين مي ديدند. تيمسار شيرازي فرياد زد که: « شما چطور توانستيد بدون اجازه ي من، دست به اين کار بزنيد؟...
شنبه، 5 مهر 1393
نمي توانم لباس نو بپوشم
سال جديد از راه رسيده بود و همه لباس هاي نو مي پوشيدند. فضاي خانه ي ما هم عطر و بوي عيد را گرفته بود: «طيبه! مامان! ببين خوشگل شدم. رضا! مامان!...
شنبه، 5 مهر 1393
قاف قناعت
تازه از جبهه هاي جنوب آمده بود، در حاليکه يک پايش تير خورده بود. قرار بود از زاهدان به اصفهان برويم. با جراحت او، برايمان خيلي سخت بود، زيرا...
شنبه، 5 مهر 1393
ساده و بي تکلّف
شهيد کلاهدوز، قائم مقام سپاه بود، ولي نزديک ترين کسانش از مسؤوليتش اطلاع نداشتند، روزي مادرش که براي ديدنش از قوچان به تهران آمده بود، هنگام...
شنبه، 5 مهر 1393
پشت بام بهتر است
همان موقعها يک روز از طرف سپاه به خانه مان زنگ زدند. گفتند يک زمين به نام عباس درآمده و بيايد بگيرد. گفتيم اختيار با ما نيست با خودش تماس بگيريد....
شنبه، 5 مهر 1393
خشت هاي بلورين
بعد از شهادت وي، فرماندهان دوره ي عالي ايشان در تهران، نقل مي کردند: « گرم کن وي که در تهران به جا مانده بود، وصله داشت ». اين در حالي بود که...
شنبه، 5 مهر 1393
ساده پوشي و گمنامي
يکي از کارهاي عجيب جهادگر شهيد « سيد محمدصادق دشتي »‌ اين بود که در آن گرماي کشنده و طاقت فرساي خوزستان، در استفاده از کولر خودداري مي کرد. مي...
شنبه، 5 مهر 1393
به اين خانه نقل مکان کن
شهيد حسين خزاري در لباس پوشيدن چنان ساده بود که از هر لباس خود مدت زيادي استفاده مي کرد؛ به حدي که کهنه مي شد. وقتي به ايشان اصرار مي کردند که...
شنبه، 5 مهر 1393
روح با صفا
از صبح تا شب درگير کارهاي مختلف و گردان و عمليات بود. شب که مي شد براي رفع خستگي بچه ها و ايجاد تنوع، مهماني بزرگي ترتيب مي داد. آتش درست مي...
شنبه، 22 شهريور 1393