وصيتنامه شهيد حميد رشيدي
اي کساني که ايمان آورده ايد جهت چيست که براي جهاد در راه خدا به خاک زمين دل بسته ايد؟ آيا راضي به زندگي دنيا عوض حيات آخرت شديد؟ متاع دنيا در...
چهارشنبه، 20 ارديبهشت 1391
معراج
به هوش باش كه امروز كوفه تهران است و ذوالفقار گرفتار نيزه‌داران است مساحتي است پر از چهره‌هاي رنگ به رنگ كه فتنه پشت نقاب فريب پنهان است ...
سه‌شنبه، 19 ارديبهشت 1391
مرده‌هاي ايران قرباني نيستند؛ شهيدند
رزمندگاني كه با سربندهاي قرمز «الله‌اكبر» به‌سوي خط مقدم حركت مي‏كنند، آرزو مي‏كنند هيچ‏گاه زنده برنگردند. در پاييز گذشته كه موج رزمندگان ايراني...
سه‌شنبه، 19 ارديبهشت 1391
لباسم را به بهشت بردند
گفتم: چه عرض كنم. باشه. فقط يادت باشه اين رو كردستان داده بودن. نگه داشتم براي سفر بعدي. ديدي كه جنوب هم نبردمش. كلي دلش تنگ جنگه. تنگ جنوبه....
سه‌شنبه، 19 ارديبهشت 1391
لاين بودن و نبودن
پايش را گذاشته بود روي مين. طرفش نبود؛ طرف چپش. از طرف راستش عكس انداخته بودند. عكسش روي دكور پذيرايي بود. مي‌گفت قبل رفتنش پنج روز مرخصي گرفته...
سه‌شنبه، 19 ارديبهشت 1391
شهيد نشديد، لااقل مرد باشيد
ستاره‌هاي پرفروغ و نوراني محلة مهدي‌آباد ساري، هميشه در آسمان اين شهر درخشيده‌اند. در جست‌وجوي يافتن يكي از اين ستاره‌ها وارد كوچه شهيد معلم...
سه‌شنبه، 19 ارديبهشت 1391
به عراقي‌ها گفتم: داوطلب آمدم
توي گرگ‌وميش هوا ديدم چند نفر طرفم مي‌آيند. داد زدم: «من اينجام. زخمي شدم.» ولي آن‌ها به طرفم تيراندازي كردند. توي دلم گفتم: عجب آدم‌هايي هستند....
سه‌شنبه، 19 ارديبهشت 1391
به بهانه دلتنگي‌ تنها يادگار سيدمجتبي علمدار
دوست داشتم از شهيد علمدار برايتان مي‌نوشتم. خيلي‌ها او را ديگر خوب مي‌شناسند. يكي با نگاهش انس گرفته، ديگري با صدايش آرام مي‌گيرد و كسي ديگر...
سه‌شنبه، 19 ارديبهشت 1391
آنكه فهميد، آنكه نفهميد
عجب بچه‌اي بود «نادر»! اصلاً رحم و مروت نداشت. خيلي شوخ و شاد بود، ولي وقتي مي‌ديد كسي ادا درمي‌آورد يا به قول ما «ريا مي‌كند» بدجوري قاطي مي‌كرد....
سه‌شنبه، 19 ارديبهشت 1391
خندیدن هفتاد ضربه شلاق داشت» (روایت یک بسیجی عراقی از جبهه انقلاب اسلامی)
هدف از این گفت‌گو، روایتِ کمتر شنیده‌شده‌ی حضور داوطلبانه‌ی یک شهروند عراقی (از شیعیان اخراج‌شده) در جبهه‌های ایران علیه صدام است تا از یک سو،...
سه‌شنبه، 19 ارديبهشت 1391
آن شب كه واويلا شده
داوود اميريان، يك كار تحقيقي گسترده درباره گردان ذوالجناح شروع كرده است. گردان ذوالجناح، قاطرهايي بودند كه بخش عمده‌اي از بار دفاع هشت‌ساله را...
سه‌شنبه، 19 ارديبهشت 1391
شب رسوايي مرگ
رزمنده‌اي خود را روي سيم‌خاردار انداخته بود تا رزمندگان ديگر از روي بدنش عبور كنند. دلم هوري ريخت. زير پوتين‌هايم را نيم‌نگاهي كردم. زانو‌هايم...
سه‌شنبه، 19 ارديبهشت 1391
در سوئيس لباس‌هاي‌مان را آتش زدند
«يا علي، از اينجا رفتيم بيرون توقف نكنيد! بچه‌ها ديگه پشت سرمون را نگاه نمي‌كنيم. متوجه شديد؟!» من تازه متوجه شدم كه حكايت كفش كتاني در وقت ‌اضافي...
سه‌شنبه، 19 ارديبهشت 1391
جنگ و طعم چاي تلخ
يك‌بار كه در خيابان ديدمش و سوارم كرد، به او گفتم: ببخشيد حاج‌رضا، من خيلي كوچيكم، ولي فكر نمي‌كني براي شما كه اهل مسجد و شرع و اين حرف‌ها هستيد،...
سه‌شنبه، 19 ارديبهشت 1391
به رسم مالك
سال 75 در تيپ 45 تكاور در منطقة فتح‌المبين، جايي بعد از رودخانة كرخه خدمت مي‌كردم. مقر ما در زيرزمين و در مقابل آن حسينيه‌اي به دستور امير سرافراز...
سه‌شنبه، 19 ارديبهشت 1391
اين دو عكس را داخل قبرم بگذاريد!
بهترين عكسي كه زمان جنگ گرفتم، همين عكس شهيد مصطفي علي عسگري است؛ خيلي ساده، ولي همراه با صداقت و اثرگذاري بي‌نظير. توي چهره‌اش نشان از يك تحول...
سه‌شنبه، 19 ارديبهشت 1391
اسمش را رقيه گذاشت!
شش سالش بود، كنار گلزار شهداي شهيدآباد بازي مي‌كرد. گفتم: رقيه، بيا بنشين مي‌خواهم با تو حرف بزنم، ديگر خواستم حقيقتش را به او بگويم. گفتم: رقيه‌جان...
سه‌شنبه، 19 ارديبهشت 1391
مي‌خواهم بجنگم، خميني تنهاست
تمام اين عالم كأنه دائماً از ابتداي خلقت دارد به ما مي‌گويد آقا نمي‌شود آسماني بود، بالاخره گرفتار دنيا خواهي شد، خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت...
دوشنبه، 18 ارديبهشت 1391
مو بچه شطم
هيچ‌كس جعفر را بيكار نديد. يا در مأموريت انهدام جاده و پل بود؛ يا با مين‌كوب در ميدان‌هاي هويزه و سوسنگرد و بستان بود يا با دست‌هاي روغني در...
دوشنبه، 18 ارديبهشت 1391
معراج
سيّد ابوالقاسم حسيني را نمی‌دانم روحانی شاعر بخوانم یا شاعر روحانی. اما او را از اهالی زلال انقلاب و پایداری و از شاگردان صدیق مکتب اهل‌بیت(ع)...
دوشنبه، 18 ارديبهشت 1391