کس زبان چشم خوبان را نمی‌داند چو ما روزگاری این غزالان را شبانی کرده‌ایم!

گرچه خاکیم پذیرای دل و جان شده‌ایم چون زمین، آینهٔ حسن بهاران شده‌ایم

از صبح پرده سوز، خدایا نگاه دار این رازها که مابه دل شب سپرده‌ایم

کوچه گرد آستین چون اشک حسرت نیستیم همچو مژگان بر در یک خانه پا افشرده‌ایم

صلح از فلک به دیدهٔ بیدار کرده‌ایم رو در صفا و پشت به زنگار کرده‌ایم

زیبا و زشت در نظر ما یکی شده است تا خویش را چو آینه هموار کرده‌ایم

گل را به رو اگر نشناسیم عیب نیست ما چشم در حریم قفس باز کرده‌ایم

با دست رعشه دار، چو شبنم درین چمن دامان آفتاب مکرر گرفته‌ایم

باور که می‌کند، که درین بحر چون حباب سر داده‌ایم و زندگی از سر گرفته‌ایم

چون کمان و تیر، در وحشت سرای روزگار تا به هم پیوسته‌ایم از هم جدا افتاده‌ایم