ما نام خود ز صفحه دلها سترده‌ایم در دفتر جهان، ورق باد برده‌ایم

ما توبه را به طاعت پیمانه برده‌ایم محراب را به سجده بتخانه برده‌ایم

خمها چو فیل مست سر خود گرفته‌اند از بس که درد سر سوی میخانه برده‌ایم

نیست ما را در وفاداری به مردم نسبتی دیگران آبند و ما ریگ ته جوی توایم

از چشم زخم تو به مبادا شکسته دل عهدی که ما به شیشه و پیمانه بسته‌ایم

بر حواس خویش، راه آرزوها بسته‌ایم از علاج یک جهان بیمار فارغ گشته‌ایم

فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستم که در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم

چون سرو گذشتم ز ثمر تا شوم آزاد صد سلسله از برگ نهادند به پایم

چندان که درین دایره چون چشم پریدم حاصل نشد از خرمن دونان پر کاهم

به سیم قلب یوسف را نمی‌گیرند از اخوان من انصاف از خریداران درین بازار می‌خواهم