فکر شنبه تلخ دارد جمعه را بر کودکان من چسان غافل به پیری از غم فردا شوم؟

ناتمامان، چون مه نو، یاد من خواهند کرد از نظر روزی که چون خورشید ناپیدا شوم

ز من کناره کند موج اگر حباب شوم فریب من نخورد تشنه گر سراب شوم

خنده و جان بر لبم یکبار می‌آید چو برق ابر می‌گرید به حالم چون تبسم می‌کنم

می‌دهم جان در بهای حسن تا در پرده است من گل این باغ را در غنچگی بو می‌کنم

نخل صنوبرم که درین باغ دلفریب خوشوقت می‌شوند حریفان ز شیونم

مرا ز سیر چمن غم، ترا نشاط رسد تو خنده گل و من داغ لاله می‌بینم

چو عکس چهره خود در پیاله می‌بینم خزان در آینه برگ لاله می‌بینم

همان ریزند خار از ناسپاسیها به چشم من به مژگان گرچه از راه عزیزان خار می‌چینم

من نه آنم که تراوش کند از من گله‌ای می‌دهد خون جگر رنگ به بیرون، چه کنم؟