زنده می‌سوزد برای مرده در هندوستان دل نمی‌سوزد در این کشور عزیزان را به هم

داغ آن دریانوردانم که چون زنجیر موج وقت شورش بر نمی‌دارند سر از پای هم

شود جهان لب پرخنده‌ای، اگر مردم کنند دست یکی در گره گشایی هم

شدند جمع دل و زلف از آشنایی هم شکستگان جهانند مومیایی هم

نزدیک من میا که ز خود دور می‌شوم وز بی‌خودی ز وصل تو مهجور می‌شوم

از دیده هرچه رفت، ز دل دور می‌شود من پیش چشم خلق ز دل دور می‌شوم

شکایتی است که مردم ز یکدگر دارند حکایتی که درین روزگار می‌شنوم

ز ناکامی گل از همصحبتان یار می‌چینم گلی کز یار باید چیدن از اغیار می‌چینم

هر مصلحت عقل، کم از کوه غمی نیست کو رطل گرانی که سبکبار نشینم؟

درین ریاض من آن شبنم گرانجانم که در خزان به شکر خواب نو بهار روم