خواب پوچ این عزیزان قابل تعبیر نیست یوسف ما راکه از زندان برون می‌آورد؟

من که روزی از دل خود می‌خورم در آتشم وای بر آنکس که نعمتهای الوان می‌خورد

کم‌کم دل مرا غم و اندیشه می‌خورد این باده عاقبت سر این شیشه می‌خورد

دل را به هم شکن که ازین بحر پر خطر تا نشکند سفینه به ساحل نمی‌ورد

صفحهٔ روی ترا دید و ورق برگرداند ساده لوحی که به من دوش نصیحت می‌کرد

به بلبلان چمن ای گل آن‌چنان‌سر کن که در بهار سر از خاک برتوانی کرد

فغان که کاسهٔ زرین بی نیازی را گرسنه چشمی ما کاسه گدایی کرد

به هوش باش دلی را به سهو نخراشی به ناخنی که توانی گره گشایی کرد

درین دو هفته که ما برقرار خود بودیم هزار دولت ناپایدار رفت به گرد

کجاست تیشه فرهاد و مرگ دست‌آموز؟ که ماند کوه غم و غمگسار رفت به گرد