مرا به حال خود ای عشق بیش ازین مگذار که بی غمی یکی از اهل روزگارم کرد!

علاج غم به می خوشگوار نتوان کرد به آب، آینه را بی غبار نتوان کرد

مصیبت دگرست این که مرده دل را چو مرده تن خاکی به گور نتوان کرد

در معرکهٔ عشق، دلیرانه متازید بر صفحهٔ دریا نتوان مشق شنا کرد

آسایش تن غافلم از یاد خدا کرد همواری این راه مرا سر به هوا کرد

از تزلزل بیش محکم شد بنای غفلتم رعشه پیری مرا آگاه نتوانست کرد

تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است عالمی را شاد کرد آن کس که یک دل شاد کرد

مرا ز یاد تو برد و ترا ز خاطر من ستم زمانه ازین بیشتر چه خواهد کرد؟

مادر خاک به فرزند نمی‌پردازد روی در منزل و ماوای پدر باید کرد

بر جبهه‌اش غبار خجالت نشسته باد! سیلی که بر خرابه من ترکتاز کرد