از کوچه‌ای که آن گل بی خار بگذرد موج لطافت از سر دیوار بگذرد

همرهان رفتند اما داغشان از دل نرفت آتشی بر جای ماند کاروان چون بگذرد

دولت سنگدلان زود بسر می‌آید سیل از سینه کهسار به سرعت گذرد

بنای توبهٔ سنگین ما خطر دارد اگر بهار به این آب و تاب می‌گذرد

دل دشمن به تهیدستی من می‌سوزد برق ازین مزرعه با دیده‌تر می‌گذرد

در چنین فصل که نم در قدح شبنم نیست خار دیوار ترا آب ز سر می‌گذرد

آه سردی خضر راه ما سبکباران بس است هر نسیمی از چمن برگ خزان را می‌برد

یک جا قرار نیست مرا از شتاب عمر در رهگذار سیل، که را خواب می‌برد؟

عشق، اول ناتوانان را به منزل می‌برد خار و خس را زودتر دریا به ساحل می‌برد

ما را به کوچهٔ غلط انداختن چرا؟ دل را بغیر زلف پریشان که می‌برد؟