چنان که اشتر ابله سوی کنام شده ز مکر روبه و زاغ وز گرگ بی‌خبرا

جز بما دندر این جهان گر به روی با پسندر کینه دارد همچو بادختند را

مشو چو وقت که یک لحظه پایدار نماند مشو چو دهر، که یک عهد پایدار نکرد پروین اعتصامی

سپهر پیر بسی رشته محبت و انس گرفت و بست به هم، لیک استوار نکرد پروین اعتصامی

به تیهِ فقر از آن روی گشت، دل حیران که هیچ گه شتر آز را مهار نکرد پروین اعتصامی

سفینه‌ای که در آن فتنه بود کشتیبان برفت روز و شب و ره سوی کنار نکرد پروین اعتصامی

برو ز مورچه آموز بردباری و سعی که کار کرد و شکایت ز روزگار نکرد پروین اعتصامی

کسی ز طعنه پیکان روزگار رهید که گاه حمله او، سستی آشکار نکرد پروین اعتصامی

مباف جامه روی و ریا که جز ابلیس کس این دو رشته پوسیده پود و تار نکرد پروین اعتصامی

چو زر گردید اندر خانه بسیار گهی دزد از در آید گه ز دیوار پروین اعتصامی