آه از زنگ کدورت پاک سازد سینه را می‌شود روشن ز خاکستر سواد آیینه را صائب تبریزی

درد و داغ عشق را در دل نهفتن مشکل است این سپند شوخ، مجمر می‌کند گنجینه را صائب تبریزی

هیچ سیل خانه‌پردازی چو گرد کینه نیست در درون خانه باشد خصم، صاحب کینه را صائب تبریزی

زندگانی با فشار قبر کردن مشکل است پاک کن از صفحه خاطر غبار کینه را صائب تبریزی

سینه‌دادن به زخم تیر قضا نیشکر خوردن است دلها را صائب تبریزی

آه، افشاندن غبار از جان گریه، افشردن است دلها را صائب تبریزی

ما را مبر به باغ که از سیر لاله‌زار یک داغ صدهزار شود داغدیده را صائب تبریزی

چشم بگشا، سبک از خواب گران کن خود را بر هوا پای بنه، تخت روان کن خود را صائب تبریزی

می‌کند کار خرد، نفس چو گردید مطیع دزد چون شحنه شود، امن کند عالم را صائب تبریزی

نیست دلگیری ز دنیا بنده تسلیم را آتش نمرود گلزار است ابراهیم را صائب تبریزی