می‌تواند کرد صائب روی عالم را به خود هرکه چون آیینه سازد پاک، لوح سینه را صائب تبریزی

اگر باید به دشمن رایگان دادم متاع خود مکن زنهار تا ممکن بود با دوستان سودا صائب تبریزی

نیست پوشیده در جهان رازی چشم اگر روشن است دلها را صائب تبریزی

هست یک نسبت به نیک و بد دل بی‌کینه را نیست صدر و آستانی خانه آیینه را صائب تبریزی

خود نمایی پرده برمی‌دارد از بالای جهل نیست عیبی در نشستن جامه کوتاه را صائب تبریزی

یوسف از مصر غریبی شکوه کافر نعمتی است یادداری جامه خود کرده بودی چاه را؟ صائب تبریزی

راز عشق از دل تراوش می‌کند بی‌اختیار آب این گوهر به طوفان می‌دهد گنجینه را صائب تبریزی

نفس را مطلق‌العنان کردن خصم پروردن است دلها را صائب تبریزی

عیش شیرین این جهان خراب تلخی مردن است دلها را صائب تبریزی

غافلان را گوش بر آواز طبل رحلت است هر تپیدن قاصدی باشد دلِ آگاه را صائب تبریزی