چون شود هموار دشمن، احتیاط از کف مده مکرها در پرده باشد آبِ زیر کاه را صائب تبریزی

از قبول سکه گردد سیم و زر صاحب رواج از هوا گیرد هنرور سیلی استاد را صائب تبریزی

می‌کشد در حلقه فرمان به اندک فرصتی گوشمال آسمان، گوش سخن نشنوده را صائب تبریزی

دل چو غافل شد ز حق، فرمان‌پذیر تن شود می‌برد هرجا که خواهد اسب، خواب آلوده را صائب تبریزی

فقر بیقدر کند سلطنت عالم را هوس ملک نباشد پسر ادهم را صائب تبریزی

می‌تواند به نفس کرد جهان را روشن هرکه چون صبح برآرد به تأمل دم را صائب تبریزی

کار اکسیر کند همت ذاتی صائب خاک در دست زر و سیم شود حاتم را صائب تبریزی

با دوستان حق چه کند خصم شعله‌خوی؟ باغ و بهارهاست در آتش خلیل را صائب تبریزی

در غم فردا سرآمد شادی امروز ما یاد شنبه تلخ بر طفلان کند آدینه را صائب تبریزی

گل ز شبنم در دل شب‌ها نمی‌باشد جدا خودپرستان در بغل گیرند شب آیینه را صائب تبریزی