شبنم نکرد داغ دل لاله را علاج نتوان به گریه شست خط سرنوشت را صائب تبریزی

همت از خاکی نهادان جو که با آن سرکشی قوّت نشو و نما از خاک باشد سرو را صائب تبریزی

نرمتر از مغز گردانید در کام هما زور بازوی قناعت، استخوان سخت را صائب تبریزی

از خود آرایان نمی‌یابد بصیرت چشم داشت عیبِ پیش پا نیاید در نظر طاووس را صائب تبریزی

زخم از مرهم گواراتر بود، بر عارفان رخنه در زندان بود از نقش به، محبوس را صائب تبریزی

سختیی کان نیست ذاتی، زود زایل می‌شود می‌توان کردن به آبی نرم، نان سخت را صائب تبریزی

ز سنگ کودکان مجنون بی‌پروا چه غم دارد؟ محابانیست از سنگ محک، کامل عیاران را صائب تبریزی

کار خامان می‌توان از پخته‌گویی ساختن گرمی آتش کند کوته، زبان خار را صائب تبریزی

نه هر آهی قبول افتد، نه هر اشکی اثر دارد یکی گوهر شود از صدهزاران قطره، باران را صائب تبریزی

به دست زنگیان آیینه دادن نیست بینایی مده ساغر به کف تا می‌توانی هوشیاران را صائب تبریزی