مکن به غنچه گره نوبهار عالم را تبسّمی کن و بگشای کار عالم را صائب تبریزی

نکونامی بزرگان را به پرگار از اثر ماند ز فیض جام، ذکر خیر در دوران بود جم را صائب تبریزی

پای سرعت در ره هموار می‌آید به سنگ نرم‌رویی آورد بیرون ز سختی راه را صائب تبریزی

متاع شیشه جانان را دلی از سنگ می‌یابد ازان دیوانه دایم می‌کند با کودکان سودا صائب تبریزی

بهشت جاودان خواهی، به دل خوردن قناعت کن که حرص دانه در دام بلا انداخت آدم را صائب تبریزی

طایر یک بال نتواند فلک پرواز شد بی‌حضور دل بر زنهار نام، الله را صائب تبریزی

دامن برچیده صائب دورباش آفت است از خس و خاشاک، دامن پاک باشد سرو را صائب تبریزی

هرقدر ابر بهاری در کرم طوفان کند نیست ممکن از تهی چشمی برآرد چاه را صائب تبریزی

از علایق خط آزادی ندارد هیچ کس دامها از ریشه زیر خاک باشد سرو را صائب تبریزی

نیست حرف نرم را تأثیر در آهن دلان ناوک از فولاد می‌باید نشان سخت را صائب تبریزی