گفتگوی خامُشان را ترجمان در کار نیست لال می‌فهمد به آسانی زبان لال را صائب تبریزی

غزالان را به مجنون مهربان دیدم، یقینم شد که وحشت می‌برد بیرون ز طبع وحشیان سودا صائب تبریزی

می‌توان در دو عالم نوبت شاهی زدن صرف در تسخیر دلها گر کنی اقبال را صائب تبریزی

در دل روشن ندارد ره تمنای بهشت نقش یوسف می‌کند مغشوش لوح ساده را صائب تبریزی

سرو از فکر لباس عاریت آسوده است جامه از پیکر بروید مردم آزاده است صائب تبریزی

به قدر سعی، از مقصود هرکس بهره‌ای دارد که منزل پیش پای خود بود دامن سواران را صائب تبریزی

چشم در صنع الهی باز کن، لب را ببند بهتر از خواندن بود، دیدن خط استاد را صائب تبریزی

روشندلان همیشه به سختی بسر برند در سنگ زندگی به سر آید شرار را صائب تبریزی

طوق قمری سر و بستان را کمند وحدت است نیست از زنجیر پروا مردم آزاد را صائب تبریزی

بی‌طاقتی است قسمت منعم ز جمع مال از گنج پیچ و تاب بود رزق، مار را صائب تبریزی